امروز قرار است او را در کافه چوبی ببینم.
همان میز همیشگی خاطرهساز، کنار پنجره که گارسون آن را برای ما همیشه رزرو نگه میدارد.
خدای من! چه حس خوب و شیرینیست که رو به روی کمند نشسته باشم و قهوهی تلخ را با شیرینی نگاه کمند بخورم.
به کمنـد بارها و بارها این قول را دادم که خوشبختش میکنم؛ ولی با توجه به شرایط فعلی، فکر نمیکنم حتی یک صدم هم بتوانم به آن اهدافی که در سرم برای کمند داشتم، برسم؛ حتی با خودش هم راجع به این موضوع صحبت کردم؛ ولی او اصلاً مثل من نیست و آینده را مثل من نمیبیند؛ او میگوید: «خب! در آخر این مهمه که ما همدیگرو داریم و هیچی نمیتونه مانع عشق ما بشه.»
همین که به سر در کافه چوبی رسیدم؛ به یکباره متوجه شدم کسی از پشت با صدای گرم و تو دل برویی به من سلام کرد؛ آره، خود کمند بود؛ با همان صدای گرم و لطیفش که همیشه مرا صدا میکرد و همان نگاه دزدکی که من را زیر چشمی نگاه میکند؛ با پلیوری کاموایی، به آبی آسمان که بر تنش لق لق میزد و دائماً دستهایش را از شدت سرما داخل آستینها فرو میکرد؛ انگاری دستانش آب رفته بود؛ مدام دستهایش را در آستینهای پلیورش مچاله میکرد؛ جوری که نمیتوانستم تشخیص دهم که دست دارد یا نه.
گفت: «سلام سامی، چطوری؟»
من هم که مات و مبهوت زیباییاش شده بودم، به قدری شیفته بودم که نمیتوانستم پاسخی بدهم.
دوباره گفت: «سلام آقا سامی! آقا سامی با شما هستم!»
من هم با همان گیجی و منگیام به او گفتم: «سَ سَ سَ سَ سلام!»
کمند: چی شده؟! زبونتو چرا موش خورده؟
سامیار: نه بابا چیزی نیست؛ یکم سردم شده؛ برای همین گیج میزنم؛ چیزی نیست، درست میشم.
هر بار با دیدنش، دست و پایم را گم میکنم و اصلاً نمیفهمم که چه شده یا اینکه کجا هستم یا حتی اطرافم چه میگذرد. فقط محو زیبایی و غـرق دریای چشمانش میشوم.
با همان گرمی خاصی که در نگاهـش بود، به من گفت: «بیا بریم کافه با هم صحبت کنیم؛ ببینم آقا سامی ما چیکارا میکنه؟» من هم که کاملاً دست و پایم را گم کرده بودم و سر از پا نمیشناختم.
در کافه را برای کمند باز کردم تا وارد شود؛ پس از ورود او به کافهی چوبی، من نیز پشت سرش راه افتادم و هر دو به سمت همان میز همیشگی رفتیم.
هردویمان همزمان روی صندلیهای چرمی قرمز پوست پوست شدهی کافه نشستیم؛ همین که نشستیم، کافهچی آمد و طبق معمول شروع کرد به شیرین زبانیهای بیمورد که روی اعصابم میرود.
آراد: خب! خانوم چی میل دارن؟
کمند: قهوه دارید؟
آراد: بله خانوم، ما اینجا قهوههامـون همیشه به راهه، این میز رو هم چون میدونستم میایین خالی نگه داشتم؛ وگرنه خودتون که بهتر میدونید؛ اینجا انقدر شلوغ میشه که اصلاً جا برای خودمون هم نمیمونه.
کمند: خیلی ممنون آقـا آراد لطف کردید. من یه فنجون قهوه میخورم، سامی هم قهوه میخوره؛ درسته سامی؟!
سامیار: آره منم قهوه میخوام.
آراد: باشه چشم؛ ولی بگم؛ ما قهوهمون مستقیماً از برزیل میاد و قهوهها تشکیل شده از روبوستا و عربیکاست که...
سامیار: بابا آراد جـان قهوه رو بیار، نمیدونم این همه طول و تفسیرش برای چیشه؛ همون قهوهی همیشگی رو که برامون میآوردی رو بیار دیگه.
کمند: آره دیگه آقا آراد، ممنون!
آراد: باشه بابا، همونو میارم براتون.
سامیار: ببینم کمند این هنوزم از تو خوشش میاد؟
کمند: نه بابا من بهش گفتم تو رو دوست دارم؛ ولی هی میاد جلو، فکر میکنه که من نظرم عوض میشه؛ ولی نظر من همونیه که خودت هم میدونی.
سامیار: ولش کن مهم نیست.
کمند: چی شده؟ چرا چند وقتیه با خودت قهر کردی؟ هر موقع هم منو میبینی سگرمههات توی همه؟! بازم همون جریان خونهی پدربزرگت اینا و شغلته؟
سامیار: آره بابا!
کمند: اوه من فکر کردم حالا چی شده؟! اگر فقط همیناس که این مسائل تازگی ندارن که، همون مسائل همیشگیه؛ پس بیخیالش تو رو خدا! از دماغمون در نیار، اومدیم بیرون با هم وقت بگذرونیم؛ بیا رفیقت هم قهوههامونو آووردش.
سامیار: ای بابا، اینم که اومد دوباره؛ خیلی ازش خوشم میاد!
آراد: بفرمایید اینم قهوهی مخصوص آرادپز برای خانوم محترم؛ اینم مال شما آقا سامیارِ خیلی خیلی محترم.
آنچنان با چشمانم نگاهش کردم که کاسه کوزهاش را جمع کرد و جیم شد پشت پیشخوان کافه.
سامیار: همین کم مونده بود این یهلاقبا به من تیکه بندازه!
کمند: بابا ولشکن بندهی خدا رو، موقع خلقتش خدا یکم بهش کم عقل داده.
سامیار: آخه ببین چه تیکهای میندازه به من؛ مگه من چیکارش کردم؟!
کمند: بابا ولشکن سامی یه چیزی گفت حالا؛ تو همون سامیار محترم خودمی.
خودش میداند از چه جملاتی استفاده کند تا مرا آرام کند؛ دقیقاً حرفهای کمند، مثل آب روی آتش است که آتش درونم را یکباره خاموش میکند.
خودش خوب میداند که چطور و چه موقعی ضربهی کاریاش را به من بزند که من هم از فرط احساساتم نتوانم از جایم بلند شوم.
کمند: خب بگو ببینم عشقم چی شده؟ داستان این دفعه چیه؟
سامیار: چیزی نیست؛ چیز خاصی نشده.
کمند: خب حتماً یه چیزی شده که سگرمههات توی همه دیگه.
سامیار: چی بگم والا...
کمند: خب بگو دیگه چته؟ جون به لبم کردی.
سامیار: بابا اصغر فوت کرد!
کمند: چی؟ کی فوت کرده؟
سامیار: بابا بزرگم، بابا اصغر صداش میکردیم؛ خیلی گرفتاریای خودم کم بود؛ از دست دادن مادر و پدرم توی اون تصادف کم نبود؛ اینم شد دردی روی دردای دیگم.
کمند: بسه بابا تو هم همش فاز منفی برمیداری. درست بگو ببینم داستان چیه؟ راستی من بابا بزرگتم زیاد نمیشناسم، فقط چند بار بیشتر پیش من راجع بهش صحبت نکردی.
سامیار: بابا این بندهی خدا توی شهر خودشون بوکسور بود؛ انقدر هم معروف بوده که همه حریفاشو ناک اوت میکرده! اونقدر هم معروف میشه که توی شهر خودشون بهش میگفتن اصغر جنگندهی قهرمان.
کمند: خب، داستان داره جذاب میشه.
سامیار: نه بابا چه جذابیتی، همین دیروز سکته کرد و مرد!
کمند: اِ سامی توی ذوق آدم نزن دیگه، بگو بعدش چی میشه؛ بگو، خب بعدش...
سامیار: باشه، هیچی توی بازی آخرش حریف با داور زد و بند میکنه و اینطور که خودش میگفت، یه پولی میده به داور که همش از پدربـزرگم خطا بگیره، توی بازی پدربزرگمم قضیه رو میفهمه و از مسابقه انصراف میده. بعد از این داستانا هم پدربزرگم دم در ورزشگاه منتظر داور میمونه و بعد از اینکه داور اومده بیرون، یه دلی از عزا درمیاره و از خجالت داور درمیاد.
کمند: کشتش؟!
سامیار: نه بابا، داور رو میگیره یه دل سیر میزنه!
کمند: کار خوبی کرده.
سامیار: بعد این قضیه هم کلاً بوکس و ورزش رو میذاره کنار.
کمند: ای بابا حالم گرفته شد، راستی دلیل مرگش چی بود؟
سامیار: بندهی خدا قلبش ناراحت بود.
کمند: ای بابا؛ الان پدربزرگ رو چی کارش کردید؟
سامیار: انتظار نداشتی با خودم بیارمش کافه که؟!
کمند: بیمزهی بینمک!
سامیار: نه شوخی کردم، دیروز رفتم کارای دفنشو انجام دادم.
کمند: میدونستم میاومدم کمک حتماً.
سامیار: نه بابا من خودم خواستم نفهمی، گفتم یه موقع ناراحت میشی؛ بعدش هم من کسی رو ندارم کلاً؛ فقط خودمم با خودم.
کمند: نه بابا این حرفا چیه، در هر صورت باید بهم میگفتی.
سامیار: نه بابا خوب شد کلاً نیومدی، دیروز داشت حالم بد میشد!
کمند: ای بابا، چرا؟
سامیار: اولش رفتم بیمارستان برای تشخیص جسد که ببینم پدربزرگمه یا نه؟ دم در بیمارستان معطلم کردن، بعد گفتن برو زیر زمین بیمارستان، اونجا جنازه رو میدن بهت که ببری برای دفن؛ کلی هم ازم پول گرفتن توی این اوضاع نداری که میخوان پدربزرگمو ترخیص کنن؛ از هـزینههای کفن و دفن هم که دیگه هیچی!
کمند: خب، بعدش چی شد؟
سامیار: از محیط سرد خونه هم نگم برات؛ همش بوی ماهی مرده میداد. از مسئول سرد خونه پرسیدم گفتم بوی چیه؟ گفت: بوی کافوره.
ولی واقعاً بوی خوبی نداشت، بوی ماهی مونده میداد؛ بعدش هم که یهویی در سرد خونشون رو باز کردن که من تشخیص هویت بدم ببینم پدربزرگمه یا نه؟
یه برانکارد حلبی هم آوردن گذاشتن اونجا.
کمند: برانکارد حلبی برای چی؟
سامیار: هیچی برای اینکه جنازه رو ببرن عروسی؛ خب معلومه برای اینکه ببرن برای دفن دیگه.
کمند: سامی امروز خیلی بیمزه شدییاااا!
سامیار: باشه، بابا دیگه ازین شوخیا نمیکنم؛ بعد پدربزرگمو که گذاشته بودنش تو کیف جنازهی مشکی، مثل یه تیکه گوشت انداختن روی برانکارد حلبی؛ بعد زیپش رو باز کردن، پارچهها رو کنار زدن تا من صورتشو تشخیص بدم ببینم خودشه یا نه.
کمند: حالا خودش بود؟
سامیار: آره بابا، ولی توی تمام سوراخای صورتش پنبه چپونده بودن.
کمند: وااا! پنبه برای چی؟
سامیار: نمیدونم والا، اینطورکه میگفت، برای اینه که ترشحات بدنش از این سوراخا بیرون نریزه.
کمند: ای بابا، کلاً حالم بد شد.
سامیار: آره بابا بعد اون هم گرفتار کارای کفن و دفنش شدم.
کمند: اگه میدونستم انقدر درگیری، میاومدم حداقل یه کمکی میدادم بهت.
سامیار: بابا مخصوصاً نگفتم بهت، حتی اون یکی نوههای بابا بزرگمم این قضیه رو نمیدونن؛ اگه میدونستن میاومدن همین خونهای هم که الان توش زندگی میکنم رو ازم میگرفتن. مسئلهی ارثیه و ازین حرفا دیگه.
کمند: ای وای! باید حداقل به من میگفتی میاومـدم کمکت خب؛ یا حداقل دلداریت میدادم.
سامیار: نه نیازی نبود؛ خودم خودمو جمع و جور کردم و رفتم همه چیزو راست و ریس کردم و اومدم. میدونی کمند! انگار همهی کابوسای من واقعی میشن.
کمند: نه بابا، چرا چرت میگی؟
سامیار: آخه فقط این نبود...
کمند: باز دیگه چیه؟
سامیار: بعد از کفن و دفن با اتوبوس راه افتادم سمت خونه.
کمند: خب...
سامیار: یکی از مسافرا ازم پرسید ایستگاه بنفشه کجاست؟ منم بهش گفتم که دوتا ایستگاه دیگه میشه؛ بندهی خدا نمیدونم خودکشی کرد یا چی؟
کمند: درست حرف بزن ببینم چی میگی.
سامیار: دم در اتوبوس وایساده بود و در اتوبوس باز بود؛ هیچی؛ دستشو از میله ول کرد و خودشو از توی اتوبوس انداخت پایین، درست بلافاصله یه ماشین هم اومد زد بهش و پرتش کرد اون طرف.
کمند: ای وای! پس چه روز سختی داشتی.
سامیار: آره، بعد از این قضیه راننده هل کرده بود و دنبال جنازش گشتیم تا پیداش کنیم.
کمند: پیداش کردین؟
سامیار: آره ولی تمام تنش تیکه تیکه شده بود. انگشتاش گیر کرده بود لای گِلگیرای ماشینی که زده بود بهش.
کمند: وای بسه سامی، یه قهوه اومدیم بخوریم، داری اونم زهرمارمون میکنیاااا؛ ببینم حالا تکلیف خونت چی میشه؟
سامیار: نمیدونم؛ والا سر بسته شدن این گلفروشیمون، کار و باری رو هم که داشتم از دست دادم.
کمند: ای بابا، چی بگم؟
سامیار: نمیدونم؛ موندم چیکار کنم، کلاً همه چی به هم ریخته.
درست همانجا که گفتوگویمان به جای خوبی رسیده بود، دوباره سر و کلهی همان پسر پیدا شد.
آراد: بانو شما چیزی میل ندارید؟ شما چی؟
با شنیدن همین یک جمله بود که رگ غیرتم باد کرد؛ نزدیکش شدم و یقهاش را چسبیدم و به او گفتم: «ببین؛ یا پاتو از زندگی کمند میکشی بیرون، یا اینکه یه کاری میکنم باهات که کلاً قیافهی کمند هم یادت بره؛ پس تا قیافتو بهم نریختم، بزن به چاک!»
آراد: باشه آقا سامی، منظوری نداشتم، فقط خواستم ببینم اگر چیزی میخواین براتون بیارم.
سامیار: نه خیر لازم نکرده، قهوتو برامون آوردی؛ دیگه چیز دیگهای نمیخواییم؛ میتونی تشریفتو ببری.
در همین حین، دستمالی که جلوی پیشبندش آویزان کرده بود، روی زمین افتاد، همین که خم شد تا دستمالش را بردارد و گور خودش را گم کند، اتفاقی چشمم به کمند افتاد؛ دیدم با چشـمهای قلمبه و تعجب کرده، به من خیره شده؛ ولی از نگاهش این را خواندم که میگفت: «این همون مرد غیرتی رؤیاهای منه؛» ولی چیزی نگفت و همینطور خیره مانده بود؛ آراد هم دستمالش را برداشت و سریع پشت پیشخوان کافه جیم شد؛ انگار پشت پیشخوان کافه احساس امنیت میکرد. بعد از این قضایا، کمند به من گفت: «سامی، بابا ول کن آراد بدبختو، حرفی نزد که باهاش اینجوری میکنی.»
سامیار: نه، اینو باید آدمش میکردم تا حساب کار دستش بیاد؛ تا با من و تو درست صحبت کنه.
کمند: بیخیال؛ من قهومو تموم کردم، بریم پـارک بغل کافه یکم توی این هوای برفی قدم بزنیم؛ نگاه کن اصلاً قهـوش رو هم نخورد؛ همینطوری ول کرد روی میز.
سامیار: آقا آراد مگه میذاره آدم یه فنجون قهوه کوفت کنه؟
کمند: ولش کن بابا؛ بیخیالش، انقدر مسائل کوچیکو برای خودت بزرگ نکن.
سامیار: باشه بابا، یه کمی این چند وقته حالم به هم ریختهست.
کمند: آره، دارم میبینم؛ کاملاً معلومـه از سر و روت که اصلاً روزگار خوبی نداری.
سامیار: میدونی از یه طـرف پدربزرگم، از طرف دیگه، از دست دادن کارم؛ میدونی دیگه الان کسی گل نمیخره.
کمند: آره در جریانم.
سامیار: این روزا همه درگیر کارای شخصیشونن؛ کسی معمولاً گل نمیخره. از طرف دیگه نوههای پدربزرگم که فکر میکنن من خونهی پدربزرگ رو بالا کشیدم و میخوان از چنگم در بیارن؛ میدونی کمند، احساس میکنم افسردگی گرفتم.
کمند: بسه، بسه، انقدر فاز منفی برندار؛ همه چیز درست میشه؛ یه قهوه اومدیم بخوریم اونم زهرمارمون کردی.
سامیار: باشه، من دیگه حرفی نمیزنم.
کمند: میدونی، باید توی لحظه باشی و از اون لحظه لذت ببری؛ وگرنه زندگی همین گندیه که هست؛ یه زمانی شاید به این نتیجه برسی که خیلی دیر شده و هیچ جای جبرانی نیست.
سامیار: میفهمم چی میگی؛ حق با توئه.
کمند: نه اتفاقاً، اصلاً این حرف رو درک نمیکنی؛ اگه درک میکردی، میذاشتی قهومونو با خیال راحت بخوریم.
سامیار: راست میگی، میدونی توی حال خودم نیستم، شرمنده!
کمند: نه بابا، دشمنت شرمنده.
کمی در چشمان یکدیگر خیره شدیم و بلافاصله کمند نگاهش را از من دزدید و دفترچهی گلدارش را از کیفش درآورد و شروع کرد به نوشتن؛ من هم به بیرون پنجرهی کافه نگاهی انداختم.
بعد از چند دقیقه که متنش را در دفترچهی زیبایش نوشت، گفت: «بریم یکم زیر برفا قدم بزنیم؟»
سامیار: بریم...
کمند: میدونی! الان به نظرم فصل قشنگیه و اوایل زمستونه و هنوز پاییز رخت و لباسشو جمع نکرده؛ اگه خوب لابهلای برفا بگردی، لابهلای اونا برگای زرد و نارنجی هم میتونی پیدا کنی.
من همیشه به نگاه زیبای کمند، نسبت به همه چیز حسادت میکنم و همیشه دلم میخواهد مثل او دنیا را ببینم؛ ولی با شرایطی که برایم پیش میآید و همه چیز روز به روز بدتر و سختتر میشود، واقعاً نمیتوانـم چنین دید خوبی به زندگی داشته باشم؛ برای من همه چیز در دنیای سیاهی خلاصه میشود.
مثل همیشه آن ذوق کودکانهی همیشگی در چشمانش جاری بود و من با تمام وجود داشتم آن حس خوب را در اعماق وجودم احساس میکردم.
روی برفها با هم شروع به قدمزدن کردیم؛ حق با کمنـد بود؛ راه رفتن روی برفها و برگها لذت خاصی داشت که برای من تکرار نشدنی بود؛ طوری که صدای خش خش برگها با صدای خش خش برفها با هم تلفیق شده بود و سمفونی خاصی را در قلب این شهر خاکستری ایجاد کرده بود.
سمفونی قشنگی که با صدای زیبای کمند طنینانداز شده بود و روح مرا در تن نازک آرای خیال دفن کرد.
در دنیایی که برایم ساخته شده بود، همه چیز داشت خوب پیش میرفت که همهی این دنیا در یک آن سیاه و تاریک و پوچ شد.
درست زمانی از این دنیا بیرون آمدم که دیدم کمند روی زمین افتاده و ماشینی با سرعت شروع کرد به فرار کردن؛ من آنقدر درگیر کمند شده بودم که از اطرافم هیچ چیزی نفهمیدم و فقط تنها کـاری که انجام دادم، این بود که به آمبولانس زنگ بزنم تا بیاید و کمند را ببرد و من هم با آمبولانـس بروم تا ببینم چه اتفاقی برای کمند افتاده.
در مسیر بیمارستان، آنقدر سؤال بیجواب در مغزم ایجاد شد که جواب هیچ کدامش را نمیدانستم.
یعنی حالش خوبه؟!
نمرده باشه یهو؟!
اگر مرده باشه من بدون اون چیکار کنم؟!
اگر مرده باشه خیلی بد میشه برای من؟!
این سؤالات تا بیمارستان مثل بختک به جانم افتاده بود؛ دو پرستاری که همراه آمبولانـس آمده بودند، دائم داشتند علائم حیاتی کمند را چک میکردند تا ببینند داستان از چه قرار است؛ در آن حالت فقط این حرف پرستار خیالم را راحت کرد که گفت: «هنوز علائم حیاتی داره.»
به بیمارستان که رسیدیم، کمند را برای بررسی بیشتر با خود بردند؛ من هم همانجا بیرون از اتاقهای تو در توی بیمارستان منتظر ایستادم تا با دکترش صحبت کنم.
همین که داشتم با خودم فکر میکردم که چه شد و چطور شد، دکتر آمد و صدایم کرد؛
دکتر: همراه بیمار کمند یزدانی، شما هستید؟
سامیار: بله من هستم؛ بگید آقای دکتر، من طاقتشو دارم.
دکتر: آروم باشید چیز خاصی نشده، خداروشکر کنید که به موقع آوردینش بیمارستان؛ چون اگر دیرتر میآووردیدش، احتمال تموم کردنش زیاد بود.
با این حرف دکتر، اشکهایم بیاختیار جاری شدند و با حالت گریه گفتم: «الان حالش چطوره؟!»
دکتر: الان خوبه، ولی براش دعا کنید به هوش بیاد؛ چون در حالت کماست.
سامیار: حتماً، یعنی حالش خیلی بده؟
دکتر: نه کاملاً، ما دکترا به این حالت میگیم اغمـا؛ چون میتونه به هوش بیاد و یا اینکه میتونه به هوش نیاد؛ با توجه به اینکه بیمار شما، هم خونریزی مغزی داشته و هم ضربه مغزی، کمی احتمال به هوش اومدن رو میاره پایین و توی این شرایط فقط دعا کردن میتونه کمک حال مریض باشه.
سامیار: خیلی ممنون آقای دکتر، لطف کردید.
دکتر: خواهش میکنم وظیفهسـت، باز من به همکارا میگم که بیشتر حواسشون به خانم یزدانی باشه؛ چون به نسبت بقیهی بیمارا، ایشون جوانتر هستند؛ جوانها همیشه اولویت ما هستند.
سامیار: خیلی خیلی ممنون.
بعد از این صحبتها با حالت گریه، لبخند تصنعی و خشکی تحویل دکتر دادم و از بیمارستان بیرون آمدم و شروع به قدمزدن کردم.
خیابان تاریک بود، تاریکی خاصی در عمق شهر رخنه کرده بود و چشم، چشم را نمیدید؛ تنها چیزی که دیده میشد، شبرنگهای کوچکی بود که در کنـار خیابان قرار داشت و راه را به رانندگان نشان میداد؛ تنها بویی که میشد احساس کرد، بوی نامطبوعی بود که از بیمارستان بلند شده بود و بوی اتاق تزریقات را میداد؛ دقیقاً بوی رخت و لباس شسته شدهای را میداد که در اتاقی بسته مانده و هوای اتاق را فاسد کرده باشد؛ این بو هر چه که بود، مشام را آزار میداد.
با تاریکی شب، فقط میتوانم پیش بروم و پیش بروم؛ دقیقاً نمیدانم به کدامین سو روانهام.
آینده در هالهای از ابهام قرار گرفته و من در آن مات و مبهوتم.
اینکه قرار است چه اتفاقی رخ دهد؟ زندگی چه چیزی در پس پردههای رازآلودش مخفی کرده است؟
آن شب، یکی از سختترین شبهای زندگی من بود که به سختی شبش را صبح کردم؛ از خانه بیرون زدم و با عجله به سمت بیمارستان رفتم تا ببینم حالش چطور است.
چون از طرف بیمارسـتان به من زنگ زدند و گفتند که امروز به هوش آمده و قرار است اگر حالش خوب شود، فردا مرخصش کنند.
دکترش را پیدا کردم و راجع به کمند با او صحبت کردم.
سامیار: آقای دکتر خوش خبر باشید، بالاخره به هوش اومد؟
دکتر: مثل اینکه دعاهای شما جواب داد!
سامیار: خب؛ خداروشکر، خیلی خوشحالم کردید.
دکتر: قربان شما، فقط یه عرضی داشتم با شما.
سامیار: چیزی شده آقای دکتر؟
دکتر: چیزی که نه؛ فقط یه مسئلهای هست که جای ناراحتی نیست.
سامیار: چی شده؟
دکتر: خانم یزدانی ممکنه یه مدت کوتاهی چیزی یادشون نیاد و مجبور باشید تا کمکشون کنید همه چیز رو به یاد بیارن.
سامیار: ای بابا، یعنی منو هم یادش نمیاد؟ یعنی چی!
دکتر: باید کامل حالشون بهتر بشه تا بفهمیم چه چیزهایی یادشون رفته و این رو هم بگم که بستگی به این هم داره که چقدر به مغزشون آسیب وارد شده.
سامیار: باشه؛ ولی منظورتون از آسیب چیه؟
دکتر: اون ضربهای که وارد شده، ممکنه به بخشهایی از ذهنش آسیب زده باشه که البته جای نگرانی نیست و به مرور ترمیـم میشه؛ فقط اگر چیزی یادش نیومد، زیاد اذیتش نکنید؛ چون ممکنه تحت فشار قرار بگیره و اذیت بشه.
سامیار: باشه مشکلی نیست، همین که حالش خوبه برای من کافیه.
دکتر: در هر صورت ایشون بیشتر از هر موقع دیگهای، نیاز به کمک شما داره.
سامیار: چشم؛ از بابت من خیالتون راحت باشه.
خیلی ناراحت و نگران شدم؛ چون کمند ممکن بود بهترین خاطراتمان را از یاد برده باشد.
ولی هیچ چارهای جز پذیرش این اوضاعی که برایم پیش آمده، نداشتم و فقط باید به کمند کمک میکردم تا همه چیز را به یاد بیاورد.
رفتم تا صورت حساب بیمارستان را پرداخت کنم؛ همین که صورت حساب را پرداخت کردم، به سمت دستگاه قهوهساز ژتونی بیمارستان رفتم و به ازای پرداخت پول، از پرستار ژتون گرفتم؛ ژتون را داخل دستگاه انداختم و لیوان قهوه را زیرش گذاشتم تا لیوان از قهوه پر شود؛ بوی قهوه و سیگار تنها بوهایی هستند که مرا آرام میکنند.
اصلاً حالم خوب نبود و تنها چیزی که میتوانست حال مرا خوب کند، این بود که در بیمارستان بنشینم، قهوهام را بخورم و بعد جلوی در بیمارستان بروم، سیگاری دود کنم و برگردم.
دود شدم رفتم هوا، روی صندلی تنهایی نشستم؛ چیزی نمونده از قبلنا، از تاریکی مونده یه لبخند برام؛ فقط نه جنس سنگم، نه آدمم؛ مشکلات از حدم فراترن؛ پس خودم به بختم حراج زدم، به جز پنجره کی اشکامو شنید[1]؟!
درست همان لحظهای که نشستم تا قهوهام را بخورم، صدایی شنیدم که برایم به شدت آشنا بود. صدا گفت: «آقا، کمکی از دست من بر میاد؟»
سامیار: نه خانوم؛ کمند تویی؟! مرخصت کردن؟ وای چقدر خوشحال شدم.
به قدری از دیدن کمند خوشحال شدم که سر از پا نمیشناختم.
کمند: ولی آخه...
سامیار: ولی آخه نداره.
کمند: ولی من شما رو اصلاً نمیشناسم جناب!
سامیار: کمند، منم سامیار.
کمند: من به جا نمیارم شما رو، فقط خواستم تشکر کنم ازتون و بپرسم چرا انقدر پیگیر کارهای من هستید؟
سامیار: کمند ما همدیگرو دوست داریم؛ یعنی شاید داشتیم، انگار خوب منو یادت نمیاد!
کمند: نه راستش. در هر صورت خیلی ممنون بابت کمـکهایی که به من کردید.
سامیار: خواهش میکنم.
همین کلمه را گفتم و دیگر هیچ نگفتم و رفتم؛ چون نمیخواستم کمند اشکهای من را ببیند.
پیش خودم گفتم شاید اگر به حال خودش بگذارمش، همه چیز را به یاد بیاورد.
ولی جالب اینجا بود که اصلاً مرا هم یادش نمیآمد.
ناچار به سمت خانه رفتم و شروع کردم به سیگار کشیدن؛ یکی پس از دیگری سیگار روشن کردم و در آخر، مثل همیشه از حال رفتم.