رمان زمان یخ زده نوشته‌ی آروین آبادی- فصل 1 بخش 1

رمان زمان یخ زده نوشته‌ی آروین آبادی- فصل 1 بخش 1

By Arvin Abadi | Arvin Abadi | 21 Nov 2025


بخش۱

 

همه چیز در گیجی و ابهام من آغاز شد؛ روز‌هایی که تکراری شده‌اند‌.

صبحی دیگر آغاز شد؛ درست مثل مزه‌ی چای دم نکشیده‌ی صبح ‌یا مثل طعم شیر فاسدی که داخل لیوان ریخته شده و مزه‌ی ترشش در ذوق می‌زند، مزه‌ی نانی خشک که از شدت سفتی نمی‌‌توان آن را به دندان کشید، مزه‌ی قسط‌های عقب افتاده که شیره‌ی جان را با نهایت قساوت می‌دوشند؛ مزه‌ی تنهایی؛ مزه‌ی سرگردانی در دنیای محالات مادی امروز که پول حرف اول را می‌زند، مزه‌ی درد زخمی که از فرط درد می‌سوزد، مزه‌ی نگاه‌های پر از انتظار که انتظار سرکوفت را می‌کشند و انتظار شکست دارند تا آن‌ها را به شما تحمیل کنند، مزه‌ی روزمرگی که نمی‌توانید از آن خارج شوید و مدام با آن پیش می‌روید؛ چقدر دنیا مزه‌ی گندی دارد.

مزه‌ی تلخ قهوه‌ای که از شدت ناراحتی مجبور به خوردن آن هستید تا مزه‌ی تلخی دنیا مشخص نشود،‌ تا مزه‌ی تلخی به روی تلخی بیاید و در نهایت، مزه‌ای شیرین را تداعی کند و بگوید زندگی چقدر شیرین است؛ واقعاً چقدر تلخ؟! چقدر دنیا مزه‌ی گندی دارد؛ چقدر دنیا، مزه‌ی هیچ می‌دهد و چقدر مزه‌های این دنیا تلخ‌اند، چه باید‌ها که می‌شد و نشد.

مدام یک ندا از درون به صدا در می‌آید که ادامه بده و ادامه بده! اینجا گویا آخر داستان نیست؛ ندایی از زندگی که تو را به سمت جلو می‌کشاند، مثل غذای خوشمزه و خوش‌طعمی که بوی آن، تو را از فرط خوشمزگی مست و گرسنه می‌کند.

انتهایش کجاست؟! چه خواهد شد؟! چه می‌شود؟! سؤالاتی که دائماً در قلب سلول‌های خاکستری مغز من نفوذ دارد‌ و آن‌ها را با یکدیگر مثل آب و آتش درگیر کرده‌اند. فقط می‌دانی که باید پیش بروی و پایانی خوش در انتظار است که خیالی بیش نیست. این زمین سراب است نه آب، دائماً به ما می‌قبولانند که این زندگی جای قشنگی برای زندگی کردن است؛ ولی این‌گونه نیست. ندایی از درون مثل خوره به جانم افتاده که من را با خودش به قعر رؤیاهایم فرو می‌برد.

گویی زمان ایستاده است؛ عقربه‌های ساعت یخ زده‌اند و مثل یخ، خشک‌شان زده است؛ فقط انگار تنها هدف‌شان این است که من را عذاب ‌دهند و من هم چاره‌ای جز صبر ندارم و فقط باید صبر‌ کنم و صبر.

گاه پیش می‌رود و گاه پیش نمی‌‌رود و گیر می‌کند و یک جا می‌ایستد، و ما هم در این برنامه‌ی روتین و همیشگی سرگردانیم.

امروز برای اولین‌بار اصلاً به ساعتم نگاه نکردم و دیدم چقدر زود زمان سپری می‌شود؛ چه لحظاتی که باید بگذرد و سپری شوند و چه لحظاتی که نباید بگذرند و تکرار شوند.

چشمم را به هم زدم و نفهمیدم کجا هستم و خود را در حال نوشتن خاطرات کسالت‌آورِ روزانه‌ی خودم دیدم. نمی‌‌دانم دقیقاً چه اتفاقی افتاد؛ ولی انگار در آن لحظه من اصلاً اینجا نبودم. انگار تمام مویرگ‌های زمان، در هم تنیده شده بود و من را با خود به ناکجا‌آباد می‌برد. جایی جدید با بویی نه چندان آشنا که برایم کمی مضحک به نظر می‌رسید و نتوانستم آن را خیلی سریع درک کنم و با آن خو بگیرم؛ انگار از یاد برده‌بودم که کجا هستم و چه می‌کنم‌، فقط لحظه‌ای تکرار نشدنی بود که در آن حضور پیدا کردم و تمام شد.

شاید در اعداد نباید زندگی کرد! شاید نباید ظرف زمان را با ساعت دیواری خاک گرفته‌ی اتاق سنجید!

چون زمانی که در اعداد غرق می‌شویم و زندگی‌مان در اعداد خلاصه می‌شود، محکوم به نابودی هستیم! و این خود، یعنی مرگ تدریجی.

***

صبح شد!

باز هم صبحی خسته کننده و ناشی از نا‌امیدی؛ باز هم چای، بوی ته گرفتگی می‌دهد و انگار دم نکشیده!

چای ترش است! و مزه‌ی آن در ذوق می‌زند، انگار در آن سرکه ریخته باشند.

قبلاً سر خیابان گل‌فروشیِ زیبایی قرار داشت که تا چند ماه قبل در آنجا کار می‌کردم و گل می‌فروختم.

مردمی که با آن‌ها زندگی می‌کنم‌، هر روز خشن‌تر و بی‌رحم‌تر از دیروز به نظر می‌رسند و کسی پول به گل‌های زیبایی که می‌فروختم نمی‌‌داد و من هم ناچار به ترک محل کار و تغییر شغلم شدم که دست از پا درازتر جایی برای کار پیدا نکردم و مجبور شدم خانه‌نشین شوم و سماق بمکم.

مزه‌ی تنهایی هم زبانزد تمامی مزه‌ها شده است؛ مزه‌ای توام با سرگردانی در دنیای محالات و مادی امروز که پول حرف اول را می‌زند؛ مثل زخمی که از فرط درد می‌سوزد و مزه‌ی نگاه‌های پر از انتظار که نیزه‌های سرکوفتشان در جان و روح فرو می‌رود و آدمی را نیست و نابود می‌کند و فقط انتظار شکست شما را می‌کشند و منتظر آن هستند تا مانند پتک برسرتان بکوبند.

شرایطی از این قبیل که در قلب سلول‌های خاکستری مغزتان مثل زالو رشد کرده‌اند.

فقط تنها راه، گوش دادن به ندای درون است که راه‌تان را نشان می‌دهد.

به امید آن که زود‌تر تمام شود.

***

 

 

 

 

باز صبح شد!

چای امروز به نسبت چای دیروز خوش طعم‌تر بود؛

اما با این وجود، چای همچنان مزه‌ی کهنگی می‌داد و هر از گاهی، با مزه‌ی ناخوشایندش، زبان و دهان را می‌آزرد و مزاج را خراب می‌کرد.

این یعنی رفتن، پوشیدنِ امروز، نساختنِ فردا، سوزاندنِ دیروز[1]؛ درست مثل صدای قار قار کلاغ‌ها، هر روز طنین‌‌بخش زندگی افسرده‌ی من است؛ دائماً می‌خوانند و بی‌قرارند؛

گویی چیزی نهفته در قلب و سینه دارند که جرأت بازگویی آن را ندارند.

گیجم!!

در کنجی از خانه نشسته و فکر می‌کنم که چه خواهد شد. بیرون از خانه جنگ است؛ نه جنگ بین آدم‌ها، بلکه جنگ بین عقیده‌ها و آرمان‌های شخصی. کسی برای منافع دیگران نمی‌جنگد.

در پس خواسته‌های همه، خودخواهی خفیفی وجود دارد و هدف اصلی ما را به سخره می‌گیرد.

بلند شدم‌ و به سمت یخچال رفتم؛ در یخچال را باز کردم؛ یخچال من از دستان مردم هم خالی‌تر است، جای شکرش باقی‌ست که تکه پیتزایی از دیشب که دوستانم به اینجا آمده بودند و با خودشان آورده بودند، باقی‌ست؛ گمان کنم همان تکه‌ی سرد شده که مثل تکه آجر است، برای نهار امروزم کافی باشد.

با‌وفایی شاید با یک سری از دوستانم غریبه باشد؛ همه‌ی آن‌ها برای اینکه از من بکنند اینجا می‌آیند؛ به‌جز چندتا دوستی که برایم مانده، دوست دیگری نمانده. آنان تنها به دنبال منفعت شخصی خودشانند.

آن‌ها حتی ارزش فکر کردن هم ندارند، بهترین کار قطع رابطه است.

و اصلاً به من اهمیتی نمی‌‌دهند؛ کافیست یک‌بار بگویم جیبم خالی‌ست و هیچ‌کدام حتی به سراغم هم نمی‌آیند؛ تنها راه من هنگام مواجه با آنان، لبخند زدن است‌ تا در پشت لبخندم همه چیز را پنهان کنم و بر زبان نیاورم و مثل دلقکی باشم که فقط به مشکلات می‌خندد و دم نمی‌‌زند و مجبور است در موقع اجرا، اجرایش را با لبخند هرچه تمام‌تر به نمایش بگذارد؛ درست مثل دلقکی که رعیت به دردش لبخند می‌زند[2].

آدم‌ها یک به یک، یا از دنیای ما و یا از دل‌های ما محو می‌شوند؛ تنها چیزی که می‌ماند، خودمان هستیم و خودمان.

دیشب نتوانستم خوب بخوابم؛ چون صدای مشاجره‌ی همسایه‌ی بالایی که هر شب در خانه می‌پیچد، گوشم را نوازش می‌داد. باز هم آن زن و شوهر؛ باز هم دعواهای همیشگی؛ آن‌ها بچه‌ای دو ساله دارند که هنگام دعوا، زار می‌زند و از شرایط زندگی‌اش راضی نیست. مرد برای حقوق کمی که از تئاتر به خاطر نقش‌های دو زاری می‌گیرد، بسیار اندوهگین است و دخل و خرج آن‌ها اصلاً با هم نمی‌‌خواند. مادر بچه هم صبح به صبح از خواب بیدار می‌شود و بچه را تر و خشک می‌کند و به مهد می‌فرستد و بعد از آن سرکار می‌رود و شب‌ها هم در خفا به دور از چشم شوهرش کنار خیابان می‌ایستد و به دنبال ماشین‌هایی می‌گردد که به دنبال مستخدم روز مزد هستند تا بتواند پولی برای امرار معاش به دست بیاورد و آن را به رنگ‌های خشکیده‌ی زندگی‌شان تزریق کند؛ بماند که چه اتفاقات بدی هم در خانه‌ی این افراد برای زن نمی‌‌‌افتد.

صاحب خانه‌ی سنگدل هم آن‌ها را جواب کرده است و فقط یک هفته به آن‌ها برای پیدا کردن آلونکی جدید فرصت داده است؛ مرد هم آنقدر خسته است که شب‌ها که به خانه می‌رسد، از فرط خستگی بر روی کاناپه‌ی قراضه‌ی داخل حال می‌افتد و همانجا چشم‌ها را می‌بندد و صبح بیدار می‌شود و‌ سرکار می‌رود و دوباره روز از نو و روزی از نو.

مدام مثل آدمکی بی‌رمق از این طرف به آن طرف می‌روم؛ احساس می‌کنم که پدیده‌ای به اسم مرگ، که برای انسان‌ها بسیار ترسناک است، برای من یک موهبت بزرگ و یک نعمت است؛ زیرا مرا از شر همه‌ی بدی‌های چرک این دنیا خلاص می‌کند و رهایی می‌بخشد. بی‌صبرانه منتظر لحظه‌ی مرگم هستم تا ببینم قرار است به کجا بروم‌ و در آخر چه چیزی در انتظار من است.

انگار صدایی به گوش می‌رسد، صدایی زننده و در عین حال دلخراش‌ که گوش مرا آزار می‌داد؛ به سمت پنجره‌ی کوچک اتاقم رفتم؛ نمی‌‌دانم دقیقاً صدای چه چیزی می‌تواند باشد؟‌

هر چقدر بیشتر به پنجره‌ی کوچک زنگ‌زده‌ی اتاقم نزدیک می‌شوم، آن صدای دلخراش بیشتر در گوشم وز وز می‌کند و گوشم را بیشتر به خارش می‌اندازد.

نگاهی به خانه‌ی قدیمی بغل خانه انداختم؛ خانه‌ای زیباست؛ ولی خاک گرفته و قدیمی است که به شدت می‌توان در آن بوی نوستالژیک و خاطرات قدیم را استشمام کرد.

صدای داد هم دقیقاً از همین خانه می‌آمد؛ سرم را به سمت خانه کج کردم که ببینم داستان چیست. صاحب‌‌خانه که پیر‌مردی خرفت و عنق بود، دائماً داشت سر سگش داد می‌زد که چرا بر روی گل‌های باغچه پا گذاشته و آن‌ها را لگد کرده است. سگ هم دائماً به او زل می‌زد و گوش‌هایش را به پایین می‌انداخت و با لحنی مظلومانه عو عو‌ و اظهار پشیمانی می‌کرد؛ پیر‌مرد تقصیری نداشت؛ چون گل‌های باغچه برای او بسیار ارزشمند بودند؛ چون همسرش قبل از اینکه مجبور باشد از این دنیا رخت ببندد، آن‌ها را کاشته بود.

در سمت دیگرِ خانه‌ی آپارتمانی و داغان من، خانه‌ی با صفای دیگری نیز وجود دارد که رنگ آجری دیوارهایش از دور داد می‌زند؛

دقیقاً پنجره‌ی این خانه رو به پنجره‌ی اتاق من باز می‌شود. صاحب این خانه دختری تنها است که بر روی ویلچیر می‌نشیند و کسی را ندارد و اصلاً از خانه بیرون نمی‌‌‌آید؛ نمی‌‌دانم چه بلایی سر او آمده است که این‌طور شده؟‌

گاه و بی‌گاه به سمت شیشه‌های پنجره می‌آید و مرا سُک می‌زند و وقتی به او نگاه می‌کنم، نگاهش را از من می‌دزدد؛ یا با لبخندی می‌گذرد و از پشت پنجره می‌رود.

من عاشق گلدان‌های رنگی جلوی پنجره‌ی او هستم و هر روز صبح وقتی که از خواب بلند می‌شوم، اولین کار من این است که ببینم گلدان‌های رنگی این دختر سر جای قبلی‌شان هستند یا نه؛ اگر خود او هم مشغول آب دادن به گلدان‌ها باشد، بیش از پیش این دو منظره چشم مرا نوازش می‌دهد.

اینکه هر صبح از بین پنجره‌ی زنگ‌زده‌ی قدیمی خانه‌ام به بیرون نگاه می‌کنم و او را می‌بینم، دلم را شاد می‌کند؛ انگار اگر روزی این منظره را نبینـم، روز من شب نمی‌‌شود.

فکر می‌کنم این دختر من را دوست دارد‌ و دوست دارد یک روز مرا ببیند. حیف که دل و دماغم به هم نمی‌خورد و دلم جای دیگریست؛ ولی اگر حالم بهتر بود، به دیدن او می‌رفتم و با او صحبت می‌کردم تا ببینم دلیل آن خنده‌های دل‌فریب و آن نگاه‌های دزدکی چیست.

کاش می‌فهمیدم و متوجه این ماجرا می‌شدم که او مرا دوست دارد یا نه؟

ولی من فردی سیاه و خاکستری‌ام که اگر به ملاقات او بروم، حال خوب او را هم تحت تأثیر قرار می‌دهم و آن نیمچه امیدی که نسبت به این زندگی دارد را نیز از دست می‌دهد.

علاوه بر همسایه‌ی بالایی که سر و صدای زیادی داشت؛ چیزهای دیگری هم وجود داشت، که مانع خواب شبانه‌ی من می‌شد؛ سردرد و خس خس سینه هم مرا رنج می‌داد و انگار خلال دندان شکسته‌ای را به ریه‌هایم فرو می‌کردند؛ الان هم باز مختصر دردی در سینه دارم.

تمامی این دردها غم سرطانی شکلی است که سال‌هاست با آن دست و پنجه نرم می‌کنم.

دعوای زن و شوهر دیگر تمام شده بود؛ مرد صبح‌ها به قصد کار، خانه را ترک می‌کرد؛ فکر می‌کنم علت دعوای آن‌ها هم این بود که مرد فهمیده بود همسرش به دور از چشمش به قصد کار به بیرون از خانه می‌رود و شاید هم دلیل عمده‌تر آن پول باشد؛ تصور می‌کنی چه اتفاقی افتاده؟!

بیشتر دعوا‌ها در آخر به موضوع مالی ختم می‌شوند و دلیل اصلی بسیاری از این اختلافات، پول است! ارباب شهر من، پولِ پولِ پولِ پولِ[3].

شاید اگر جای او بودم، من هم عصبانی می‌شدم و دیگر خودم را نمی‌‌شناختم و مثل مرد همسایه بالایی که بازیگر تئاتر است، به خیابان‌ها می‌زدم، سیگاری روشن می‌کردم و دوباره به خانه برمی‌گشتم؛ به هر حال وضعیت من هم چندان تعریفی ندارد؛ من هم در طبقه‌ی پایین این خـانواده، در واحدی تاریک و نمور که از پدربزرگم به ارث برده‌ام و تا چندی پیش مشغول پرداخت قرض و بدهی‌هایش بودم، زندگی می‌کردم.

پدربزرگم قبلا‌‌ً در همین آپارتمـان زندگی می‌کرد و بعد از فوتش، بدهی زیادی بالا آورد‌ که‌ قادر به پرداخت کردن هیچکدام از این بـدهی‌ها نبود و فقط من مجبور بودم صبح تا شب کار کنم تا قرض ‌و قوله‌های پدربزرگ پیرم را بدهم.

تمامی اسباب اثاثیـه‌های این آپارتمان هم وسایل قدیمی و خاک گرفته‌ی پدربزرگم است که روی این وسایل به قدری خاک نشسته که انگار کامیونی از خاک باغچه را وسط اتاق ریخته‌اند؛ حتم دارم به زودی می‌توان به جای باغچه، از این وسایل استفاده کرد و روی اسباب‌ها گیاه کاشت.

سیاه، کدر و خاکستری؛ سه لغتی که در این ساختمان معنا پیدا می‌کند.

واحد کوچک دیگری در کنار واحد خـاک گرفته‌ی من قرار دارد؛ در این واحد، جوانی تقریباً بیست و چند ساله زندگی می‌کند که از پرتگاه مرگ برگشته است؛ و خدا او را دوباره به این زندگی بازگردانده؛ ولی او اصرار به مرگ دارد و می‌خواهد به دنیـای مردگان برگردد!؛ نمی‌‌دانم آنجا چه چیزی دیده که انقدر برایش جذاب بوده که دوست دارد دوباره به دنیای مردگان برگردد؛ من می‌گویم وقتی با آدم‌های اطرافمان در دنیای مردگان زندگی می‌کنیم، دانستن درباره‌ی دنیای مرده‌ها چه فایده‌ای دارد!

او را همین چند روز پیش دیدم که داشت با آینه‌ی دستی کوچکش صحبت می‌کرد؛ از ظاهر آینه می‌شد فهمید که آینه زنانه است؛ کاملاً معلوم بود که از سری آینه‌هایی است که داخل کیف لوازم آرایش زنان پیدا می‌شود.

او فقط با تندی پلک می‌زد و در آینه می‌نگریست و دائماً این جمله را با خودش زمزمه و تکرار می‌کرد؛

"حالم به هم می‌خوره از این زندگی چرت"[4]

سه‌شنبه‌ی پیش هم وقتی او را پایین پله‌ها دیدم و اتفاقی با هم برخورد کردیم، با سرعت بدون اینکه جوابی به من بدهد، به سمت پشت ‌بام دوید و در خانه‌اش را نیمه باز رها کرد.

هر وقت خواستید او را پیدا کنید، می‌توانید درِ پشت بام را باز کنید و او را تنها، گوشه‌ی پشت بام با آینه‌ی دستی زنانه‌اش پیدا کنید؛ با همان جمله‌ی تکراری و همیشگی؛ "حالم به هم می‌خوره از این زندگی چرت".

از زندگی او چیز زیادی نمی‌‌دانم؛ ولی فقط این را می‌دانم که قاعدتاً زندگی سخت و دشواری در گذشته داشته؛ همسایه‌ی پایینی من می‌گفت پری نامی را در دوران جوانی دوست داشته؛ ولی آن دختر را به او ندادند و با او مثل تکه آشغالی برخورد کردند و او را کنار گذاشتند؛ او هم زندگی خود را به خاطر آن دختر تباه کرده‌است.

راستی! همسایه‌ی پایینی را از قلم انداختم؛ پیر‌زنی تنهاست، شوهر پیر و خرفت بد‌اخلاقـش، نزدیک پنج سالی‌ست که دار فانی را وداع گفته؛ بعد از مرگ شوهرش هم این پیرزن نسبت به سابق تنها‌تر شده؛ تنها دلخوشی او، این است که پشت پنجره‌ی قهوه‌ای سمت آشپزخانه بنشیند و همسایه‌ها را سُک بزند که چه زمانی می‌روند و می‌آیند و کجا و با چه کسی می‌روند؛ درست مثل مدیرها، برای رهگذرین ساعت می‌زند؛ خاله زنک بازی و از این حرف‌ها.

یکی از سرگرمی‌های دیگر او این است که با پیرزن‌های چاق چادری کوچـه، جلوی در خانه بنشیند و بساط خاله ‌خان باجی بازی راه بیاندازد.

اوضاع من هم آنقدر خوب است که تمامی آدم‌های زمین غبطه‌ی آن را می‌خورند که من کاش جای تو بودم.

پدر و مادرم را هم سال‌ها پیش در تصادف از دست دادم و با از دست دادن مادر و پدرم، تنهاتر از قبل شدم.

از آن تصادف زمان زیادی می‌گذرد و هنوز نتوانستم آن روز دردناکی که پدرم از سرطان رنج می‌کشید را از یادم ببرم. حداقل با تصادفی که منجر به مرگش شد، توانست از زیر بار درد شیمی‌درمانی شانه خالی کند و زودتر به آرامش برسد.

عجیب به نظر می‌رسد! این روزگار به طرز عجیبی با هر یک از ما بازی می‌کند؛ درست زمانی که انتظارش را ندارید، ضربه‌ای مهلک به شما می‌زند و شما را از پا در می‌آورد.

مردم شهر من هم دیگر مثل سابق لبخند نمی‌‌زنند؛ انگار همه در لاک ‌پشتی خودشان قایم شده‌اند و از اتفاقات دور و اطراف خودشان خبری ندارند و فقط فکر و ذکرشان این است که مثل گنجشک، به دنبال روزی گنجشکی‌شان باشند[5] و هر روز مثل مرغ‌ها سرکار بروند و جز کار، به چیزی فکر نمی‌کنند؛ من در دنیایی زندگی می‌کنم که عشق هیچ معنا و مفهوم ندارد؛ اینجا آدم‌ها عاشق نمی‌‌شوند، از هم متنفر می‌شوند؛ تمامی این زندگی، با تنفر خاصی آمیخته شده.

زندگی عجیبی شده! من فقط باید به حقوق چندر غازی پـدرم که ماه به ماه اداره‌ی بیمه برای بازنشستگی‌اش می‌دهند، اموراتم را بگذرانم. این حقوقِ مثقالی را هم چند وقت دیگر کارخانه می‌خواهد قطع کند؛ چون تنها تز آن‌ها این است که پدرت مرده و دیگر به این پول نیازی ندارد. با قطع این حقوق، دیگر نمی‌‌توانم کاری انجام بدهم؛ چون می‌خواهنـد حقوق تمام کسانی را که در کارخانه کار می‌کردند را قطع کنند و این که پدر من مرده، برایشان بهانه شده؛ بماند که پول کمی که آنجا می‌دهند، پول یک فنجان قهوه هم نمی‌شود.

به هر حال با این زندگی بی‌لبخند و افسرده باید ساخت و کار دیگری نمی‌‌توان کرد.

هر چه جهان تغییر می‌کند، آدم‌ها گنگ‌تر از قبل در صدای خشک و خاکستری شهر گم می‌شوند و بدون اینکه آگاه باشند، از هم دور می‌شوند.

آن‌ها یکدیگر را می‌شناسند؛ ولی با یکدیگر غریبند؛ این جهان پر از نقض‌های بی‌نتیجه‌ایست که به هیچ می‌رسند؛ آدم‌ها تشنه به خون یکدیگرند.

شاید الان جایی هستم که نباید باشم! شاید الان جایی باید باشم که نیستم‌!

شاید این آدم‌ها اشتباهی‌اند، نه من‌! نمی‌‌دانم!

شاید من اشتباهی‌ام! شاید من نباید اینجا باشم و یا شاید آن‌ها نباید اینجا باشند و مزاحمم شوند.

عجیب است! این آدم‌ها را می‌بینم و هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسد و انگار ذهنم به یک لحظه مثل جعبه‌ای خالی می‌شود؛ اصلاً نمی‌‌دانم داستان چیست. شاید هیچ چیزی ارزش فکر کردن ندارد؛ جز خودت[6].

قبلاً می‌پنداشتم که اگر شرایط تغییر کند، همه چیز درست می‌شود و همه چیز به روال سابقش برمی‌گردد و مردم شهر من باز هم لبخند می‌زنند؛ ولی این‌طور نشد.

شاید همیشه آدم‌ها هستند که باید تغییر کنند، نه شرایط!

زمانی می‌رسد که تمامی حقایـق رنگ می‌بازند و از بین می‌روند. تمامی این صحنه‌ها انگار برای من در گذشته پیش آمده؛ وقتی با دوست قدیمی‌ام راجع به این موضوع صحبت می‌کردم، به من گفت که این‌ها همگی دژاوو هستند که به فرانسـوی یعنی رؤیایی که در گذشته آن را دیدی و اصلاً آن را به خاطر نمی‌‌‌آوری؛ ولی مدتی بعد صحنه‌ای می‌بینی که برایت آشناست و این همان رؤیایی‌ست که دیده‌ای و دلیلش هم اصلاً معلوم نیست؛ نمی‌دانی که این رؤیاها اصلاً از کجا سرچشمه می‌گیرند!

ولی چیزی که متوجـه شدم این بود که تمامی این صحنه‌ها را دیده‌ام؛ مثل فیلمی تکراری که دوباره نشسته‌ام و دارم از سر می‌بینمش.

هنوز هم عشق کمند درونم زبانه می‌کشد و هنوز هم به او عشق می‌ورزم.

کمند هم عاشقانه مرا دوست دارد؛ آخرین‌باری که دیدمش را اصلاً نمی‌‌توانم فراموش کنم.

برای من یک گل رز سفید آورده بود‌ که آن را لای کتاب ملت عشق، که در آن زمان مشغول خواندنش بودم، گذاشتم و خشکش کردم تا همیشه به یادش باشم.

من هم آن روز او را به گل‌فروشی‌ای که در آنجا کار می‌کردم، بردم و یک گل رز از شاخه گل‌های رز قرمز جدا کردم و به او دادم؛ می‌دانم که کمند هم آن گل را لای یکی از کتاب‌هایش خشک کرده.

هیچ موقع لحظه‌ای که گل را به او دادم، فراموش نمی‌کنم؛ لپ‌هایش گل انداخته بود و لبخند ملیحی تحویلم داد که از شدت قرمزی لپ‌هایش، لپ‌های من هم گل انداخت.

حیف که مجبور شدیم گل‌فروشی را به خاطر مردم عبوس شهرمان که اصلاً گلی نمی‌‌خرند و مهربانی برایشان هیچ معنایی ندارد، ببندیـم؛ وگرنه تمام گل‌های مغازه را به پایش می‌ریختم؛ صاحب مغازه هم به خاطر همین قضیه مجبور به بستن مغازه شد.

به هر حال من حالا کمند را دارم و این‌ها اصلاً مهم نیست. کار هم یک جایی گیر می‌آید و من هم می‌توانـم به هر حال تا آن زمان، یک جوری این زندگی را سر کنم.

همان روز به من گفت: سامیار!

سامیار: جون سامی

کمند: یادته اون روز پاییزی، داشتیم توی اون بلوار قشنگ قدم می‌زدیم؟‌

سامیار: آره بابا مگه میشه که یادم بره، اون روز قشنگو که وقتی روی برگا راه می‌رفتیم زیر پامون خِش خِش صدا می‌دادن.

کمند: یادته اون روز بهت چی گفتم؟‌

سامیار: آره کاملاً یادمه.

کمند: خب اگه راست میگی، من اون روز چی گفتم بهت؟‌

سامیار: اون روز به من گفتی خیلی دوست دارم.

کمند: خب اینو که همیشه میگم‌؛ نه خیر اصلاً این نبود.

سامیار: پس چی بود؟‌

کمند: دیدی یادت نیست!‌

سامیار: باشه قبول؛ یادم نیست.

کمند: اون روز بهت گفتم هیچ وقت ترکم نکن.

سامیار: آهان! یادم افتاد عزیزم، من همیشه پیشتم؛ نگران من نباش!

کمند: می‌دونی نگران نیستم؛ می‌ترسم، می‌ترسم یه روزی از دستت بدم.

سامیار: عزیز دلم، بابا من جایی نمیرم؛ من تا ابد پیشت می‌مونم؛ تو اگه از پیش من نری، منم از پیش تو جُم نمی‌‌خورم.

کمند: باشه قبوله؛ پیش همیم تا ابد.

اینجا بود که انگشت کوچک دستش را به سمت من دراز کرد و گفت: «پس بهم قول بده.»

من هم انگشتم ‌را سمت انگشتش بردم و به او قول دادم که تا ابد در کنارش بمانم.

آن روز به شدت برف می‌بارید. زمستان همه جا را سفید‌پوش کرده بود.

کمند تنها امید من به این زندگی‌ست! اگر این امید هم از من گرفته شود، دیگر امیدی به ادامه‌ی زندگی‌ام ندارم.

از لابه‌لای مردم بودن بیشتر می‌ترسم؛ آن روزی که از پیش کمند رفتم، سوار اتوبوس شدم، اتوبوس خیلی دود می‌کرد.؛ آنقدر دود می‌کرد که احساس می‌کردم ریه‌هایم با ده کارتن سیگار برگ پر شده. این اتوبوسی که من دیدم، اگر ده نفر همزمان هلش می‌دادند، باز هم حرکت نمی‌‌‌کرد.

 

How do you rate this article?

0


Arvin Abadi
Arvin Abadi

writer, director, producer, and founder of Navdoon Publications is known for his poetic voice (“Autumn Lantern”), cultural tours, and over 20 published books, blending literature, education, and cinematic storytelling across Iran and beyond.


Arvin Abadi
Arvin Abadi

A place to write, to be seen, to be read where the pen, loud and restless, dipped itself in sorrow and called it ink.

Publish0x

Send a $0.01 microtip in crypto to the author, and earn yourself as you read!

20% to author / 80% to me.
We pay the tips from our rewards pool.